از:غ/ب سلام دومان
گریه پهلوون وکوهمرد ما...عزیز یولداش...اما سن منه بیر سر داش اولوبسان...هرزمان کدرلنمیشم سنی بولمیشام..
اوگئجه
...شافاق چخمادان داغین باشیندایدوخ...بهروز مث همیشه اوقاتش تلخ بود...با
اینکه موقع صعود به همراه کوهمرد دوست داشتنی مون دیوونه شده بود.میدانستم
بهروز یا گشنه شه ...ویا دست شویی کلافه اش کرده ...
علی در تلاش بود تا
بساط چایی قله دماوند را روبراه کنه ...
باقر در تلاش برای سرویس صبحانه ی
قله بود...
در گوشه اي از قله دماوند چشم به طبیعت دوخته بودم.دستهایم را
انگار داشتم به آسمون آبی بام ایران میسائیدم...دماوند حالا چقدر مهربان
شده بود.با اینکه هنوز به زمان طلوع داشتیم ...اما گرمای خاصی را به تن مون
می نشوند.محرم در پی درمان سردرد وبی حالی بچه ها بود.برای یکی قرص می داد
...یکی را پاهاش را بالا برده بود تا فشار خونش تنظیم گردد.مهدی پابپای
باقر عرض اندام می کردتا نشان دهد هنوز هنوز هم خسته نیست.چقدر بچه ها دوست
داشتنی بودند....